دو ساعت و چند دقیقه از شب گذشته… من دلم شب گردی می خواهد…همین حالا…. راه رفتن در تاریک روشنای شب. الان که این را گفتم یاد فیلم شبهای روشن افتادم. چقدر دوستش دارم. چرا خیلی وقت است ندیده امش؟
گفتم دلم شب گردی می خواهد. با کفشهای راحتی تابستانی. با لباسی سفید و روشن. راه برویم. قدم بزنیم. ماشین ها گاهی رد شوند و نورشان چشممان را بزند. هدف خاصی نداشته باشیم. فقط آن موقع که در خانه را قفل می کردیم گفته باشیم: فقط راه برویم.
راه برویم و حتی سکوت هم اگر بود نگرانمان نکند. فقط راه برویم و شب باشد. باد هم بوزد. سگ هم عوعویی اگر کرد بکند. فقط ما راه برویم. دلم شب گردی می خواهد. در شب بودن. در شب نفس کشیدن. در شب راه رفتن…
دیشب برای بار سوم فیلم آبی بیکران The Big blue رو با دقت نگاه کردم. چقدر این فیلم دوست داشتنی و عمیقه. من دوستی و علاقه ژاک و انزو، عشق ژاک به دلفین ها و دریا و استدلالش برای بالا اومدن از ته دریا به ساحل رو خیلی دوست دارم. اینکه وقتی به ته دریا رسیدی باید توی دل خودت دنبال یه دلیل بگردی که قانعت کنه بیای بالا… . این حرف نه فقط در مورد دریا، که خیلی وقتها توی زندگی خود ماها معنی میده.
اگر ندیدید این فیلم رو، توصیه می کنم حتما ببینید. مخصوصا نسخه های با کیفیت رو. چون واقعا حیفه فیلمی با این همه زیبایی بصری رو با کیفیت پایین ببینید. من که خیلی لذت می برم از هربار دیدنش.

***
بعد نوشت: ای کسانی که در اینترنت گشت و گذار و کامنت پراکنی می کنید و فکر می کنید در پس نامهای مستعار پنهان هستید و کسی شما رونمی شناسه. بدانید وآگاه باشید که در فضای نت پدیده ای هست به نام «آی پی» کمی درباره اش تحقیق کنید تا متوجه شوید خیلی وقتها آی پی شما نشون میده که شما یک نفر هستید اما با چند اسم! این کار را با خودتان نکنید. چون فقط باعث بی آبرویی خودتان خواهد شد.
خدا همه مان را به راه راست رهنمون شود. آمین.
مسئله غریبی است. اینکه وقتی آدمها در یک خانه زندگی می کنند، ممکن است بی آنکه دلیلی داشته باشد، مثل خرابی یا هرچیزی، به سقف خانه توجه نکنند. یا به دیوارها. یعنی نه رسیدگی هست و نه توجهی. اما همان آدمها وقتی در آن خانه نباشند، وقتی دیگر آدمی در آن خانه زندگی نکند، سقفها تکه تکه می شوند و می ریزند. رنگ دیوارها پوسته می کند و گچهای زیر آنها شبیه پوزخندی به تنهایی خانه، خودنمایی می کنند. شیشه ها می شکنند و خانه ای که پیش از این جایی بود برای زندگی کردن، برای آسودن، برای خندیدن و دعوا کردن، تبدیل می شود به مخروبه ای که در خوشبینانه ترین حالت ممکن باید کوبیده شود و از نو خانه ای شود برای آدمهایی دیگر و زندگی هایی دیگر و روزهایی دیگر و باز این چرخه همینطور ادامه خواهد داشت تا پایان دنیا.
اما چقدر خانه ها وقتی خالی می شوند دلگیر و غم انگیز می شوند. مخصوصا اگر صاحبان آنها از دنیا رفته باشند…
چند روز پیش خانه پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام را می دیدم که چطور رنگ سقفهایش طبله کرده و گچ ها و رنگ ها می ریزند روی فرشها. و وسایلی که دیگر هستند و نیستند چقدر توی ذوق می خورد دیدنشان. و آن کمدها و آن بوفه و آن کابینتهای آشپزخانه چه دلگیر بودند. و خانه دیگر مخروبه ای به نظر می آمد. و من به سرنوشت غم انگیز خانه ها بعد از رفتن صاحبانشان فکر می کنم…
این دو هفته بابت انجام بعضی کارها مجبورم بیشتر بمونم خونه و کار کنم. همین باعث شده که خلاقیت من حسابی گل کنه. البته بگم خلاقیت نه در امر انجام کارها که در انجام هرکاری که باعث بشه من کمتر برم سراغ کارهام
یعنی حاضرم هرکاری انجام بدم اما سراغ اون کارها نرم! به هرحال که یکی از کارهایی که دو روزی انجامش دادم آشپزی بود. به همراه مامان می رفتیم توی آشپزخونه و بعد با یه ظرف پر از چیزهای خوشمزه میومدیم بیرون.
بعد هم که دیدم خیلی خوب شدن گفتم که به شمام بگم هروقت حوصله داشتین و گرسنه هم بودین این رو درست کنین و میل کنین ببینین چی هس!
****
از اونجا که خودم هربار عکس هاش رو می بینم باز دلم میخواد باقیش رو میذارم در ادامه مطلب. شمام اگه احیانا ناهاری، شامی، عصرونه ای چیزی نخوردین نرید سراغش! ![]()
امروز صبح اولین تاکسی ای که جلوی پام ترمز زد و حرکت دست من به سمت میدون رو تصدیق کرد ضبطش روشن بود و داریوش می خوند:
وقتی ازم دوری ، از زندگی سیرم
دنیا رو با قلبت ، اندازه میگیرم
این حس آزادی، اینجا نمی ارزه
زندون بی دیوار ، سلول بی مرزه
غربت یه دیواره، بین تو و دستام
یک فاجعه است وقتی، تنها تو رو میخوام …
و من هم زیر لب وآرام آرام همراهش می خواندم و دائم در سرم می چرخید: یک فاجعه است وقتی تنها تو رو می خوام…
تا عصر این شعر بود و این آهنگ… تا وقتی که در تاکسی برگشت نشستم و هدفونم را در گوشهایم گذاشتم و در صندلی ماشین فرو رفتم و شیشه را هم تا آخر پایین دادم و چشمهایم را بستم و گوش کردم:
کلا امروز روز موسیقی و نغمه و نت بود… روزی سرشار از باد ملایم بهاری و موسیقی و من و عشق…