۱۶

زمانی برای مستی من…

ارسال شده توسط سمی.ر در تاریخ بهمن ۵, ۱۳۹۰ در شاخه ادبیات و هنر, روز نوشت ها

ضلع جنوب غربی میدون ونک یکی از بی نظیرترین جاهای تهرونه. یه در کوچیک که به یه دنیای بزرگ باز می شه. کتابفروشی بهمن. یه جور مامنه. گاهی که من خیلی خیلی خسته باشم حتما سری می زنم به اونجا و خستگی هام رو فراموش می کنم. امروز عصر از همون وقتها بود. دیشب که ۳ ساعت خوابیدم و امروز که از صبح سر کار بودم و عصر که خواستم برگردم خانه ناخودآگاه رفتم سمت کتابفروشی… از پله ها که آدم پایین میره هرچی که اون بالا هست رو فراموش می کنه. هر چیزی رو و غرق در رنگ و نوا و کتاب می شه. نمی دونم شاید برای من اینطوره. ولی من اینجا رو خیلی دوست دارم. صندلی هاش که می تونی بشینی و کتابی رو اگه خواستی نگاهی بندازی. لوازم التحریرش که من امروز عاشق بعضی مداد و خودکاراش شدم که طرح چوب بودن. دفترچه های خیلی خوشگلشون که آدم رو وسوسه می کنن به نوشتن. موسیقی ای که پخش می شه. کتابها. همه چیز همه چیز به شکل بی نظیری آرامش بخشه. امروز که وارد شدم موسیقی ای پخش می شد که من به شکل عمیقی باهاش ارتباط برقرار می کردم. در حالی که یه کلمه هم ازش نمی فهمیدم متوجه بودم که اسپانیایی خونده می شه اما…. اما چنان مسحورش شدم که از سمت کتابها به طرف سی دی ها رفتم و قبل از رسیدنم یکی از سی دی ها در نظرم جلوه بیشتری داشت. از آقای فروشنده پرسیدم اینکه می خونه کیه؟ دستش رو گذاشت روی همون سی دی که من جلبش شده بودم. می خوند و من به شکل عمیقی لذت می بردم. یکجور خلسه شیرین. در حالی که حتی یک کلمه اش رو هم متوجه نمی شدم. اما راست می گن. موسیقی زبان احساسه… وقتی رسیدم خونه با لذت سی دی رو نگاه کردم:‌ Amore . تنها کلمه ایتالیایی که معنی اش رو می دونم:‌ عشق!

یک بار سی دی رو بالا و پایین کردم تا آهنگی که اونطور بهم لذت داده بود رو پیدا کردم. گشتم دنبال متنش و…

ما عاشقا همیشه جلب عشق می شیم. حتی اگه به یه زبان دیگه گفته بشه…

 

Besame Mucho  (لینک دانلود)

Bésame, bésame mucho
Como si fuera esta noche
La última vez

Bésame, bésame mucho
Que tengo miedo a perderte
Perderte después

Bésame, bésame mucho
Como si fuera esta noche
La última vez

Bésame, bésame mucho
Que tengo miedo a perderte
Perderte después

Quiero tenerte muy cerca
Mirarme en tus ojos
Verte junto a mi
Piensa que tal vez mañana
Yo ya estaré lejos
Muy lejos de ti

Bésame, bésame mucho
Como si fuera esta noche
La última vez

Bésame, bésame mucho
Que tengo miedo a perderte
Perderte después

Bésame, bésame mucho
Que tengo miedo a perderte
Perderte después

Que tengo miedo a perderte
Perderte después

English translation:

Kiss me a lot

Kiss me, kiss me a lot,
As if tonight was
the last time.

Kiss me, kiss me a lot,
Because I fear to lose you,
To lose you later on.

Kiss me, kiss me a lot,
As if tonight was
the last time.

Kiss me, kiss me a lot,
Because I fear to lose you,
To lose you later on.

I want to have you very close
To see myself in your eyes,
To see you next to me,
Think that perhaps tomorrow
I already will be far,
very far from you.

Kiss me, kiss me a lot,
As if tonight was
the last time.

Kiss me, kiss me a lot,
Because I fear to lose you,
To lose you later on.

Kiss me, kiss me a lot,
Because I fear to lose you,
To lose you again.

Because I fear to lose you,
To lose you later on.

****

برادرمون بوچلی منو یاد داریوش خودمون میندازه…

**

من عاشق تکه ای هستم که از دقیقه دو و دو شروع می شه تا دو و بیست و یک…

 
۲۰

حرف حرف حرف مثل برف…

ارسال شده توسط سمی.ر در تاریخ بهمن ۱, ۱۳۹۰ در شاخه روز نوشت ها

چشم ها خسته.لب بسته. نفس بشکسته

جدایی نادر از سیمین جایزه گلدن گلوب رو که برد منم خوشحال شدم و اشک ریختم. اما نمی تونستم چیزی بنویسم. هنوز هم برام سخته. چون وقتی می خوام بهش فکرکنم یه چیزی یه حسی ته وجودم چنگ میزنه که آخرش اشکام بریزه پایین. همون موقع که اهدای جایزه داشت پخش می شد من ضبطش کردم تا بتونم بعدا ببینم. از اولش رو هم دیدم. اما هرگز نتونستم برای بار دوم برم سراغش. هرکسی که میرفت اون بالا خوشحال بود. خوشحالیش هم معلوم بود. از صداش. از زیادی حرف زدنش. از خنده های بلندش با دهانی باز. از دستهاش که اینور اونور حرکت می کرد و جایزه هم همراهش بالا پایین می رفت. از نوع راه رفتنش. از همه چی. اما وقتی اصغر فرهادی رفت اون بالا. ساکت رفت. آروم رفت. اون بالا نخندید. داد و قال نکرد. با صدای بلند حرف نزد. هی به اون جایزه که توی دستاش بود نگاه نکرد. صداش نلرزید. توی چشماش اشک جمع نشد. ساکت و آروم چند تا کلمه حرف زد کوتاه کوتاه. بی هول و هراس و استرس و شادی. نگفت من. نگفت تیمم. نگفت فیلمم. گفت مردمم… وقتی حرف می زد هی چشماش اینور و اونور نمی رفت. انگار به یه جای دور خیره شده بود. بهت نبود. یه جور نگاه عمیق بود. هربار هم که عکس هاش رو دیدم تا مصاحبه هاش رو دیدم خیره می شدم به چشمهاش که خسته بود و خسته… پیمان معادی هم همینطور بود. چشمهاش خسته بود. اون همه آدم که اومدن روی سن و بعدش مصاحبه کردن و عکس گرفتن همه رو نگاه کردم. چشمهای هیچ کس مثل این دو تا نبود. چون فقط این دو نفر ایرانی بودن. من می گم نگاه خسته. من می گم مجروح…

***

این هفته بالاخره ثمره یه کار من و الی به بار نشست و مقاله ای که برای اولین همایش بین المللی گسترش زبان فارسی آماده کرده بودیم در همایش پذیرفته شد و چکیده مقاله مون در کتاب چکیده مقالات چاپ شد. نه اولین بارمونه که مقاله می نویسیم نه اولین بار که اسممون جایی چاپ می شه. اما می شه گفت اولین باره که در بحبوحه کارهایی که برای دیگرانه تونستیم به سختی به سختی کاری برای خودمون انجام بدیم که بهش ببالیم و افتخار کنیم و حتی استادهامون هم افتخار کنن. هرچند که من از همین استادهام دلگیرم. استاد فقط کسی نیست که بیاد سر کلاس درس بده. استاد باید سعی کنه دانشجوهاش رو به جلو حرکت بده. بهش مجال بده. بهش راه نشون بده. اما چیزی که من خیلی می بینم اینه که بعضی استادها وقتی می بینن مثلا دانشجو داره به یه جایی میرسه در همون مقطع کاری می کنن که از کارش وا بمونه. نمونه اش خودم که وقتی مصاحبه داشتم و پر از استرس و نگرانی بودم استادم منو در اتاق خودش نگه داشته بود تا کارهاش رو انجام بدم. و فکر می کنم این کار رو می کرد تا من پیشرفت نکنم مبادا فردا روزی جای خودش رو بگیرم. من دوست ندارم هرگز اینطور بشم، به خاطر همین همیشه سعی می کنم آدمهای اطرافم رو به جلو حرکت بدم. هیچ کس رقیب من نیست. هیچ کس قرار نیست جای من رو بگیره. من اینطور فکر می کنم و اینطور رفتار می کنم. مهم اینه که حالا ما در کتابخانه مون کتابی داریم که دوستش داریم. خیلی زیاد.

***

کی می تونه که بگه اینجا روزی شهر من بوده؟

دیروز جایی خوندم که نوشته بود: مرگ تهران حتمی است.

این چهار کلمه شبیه‌ آونگ در مغز من اینطرف و‌آنطرف می رفت. مرگ تهران. مرگ تهران… هیچوقت اینطور به این شهر نگاه نکرده بودم. اینکه شاید یک روز بمیره. بدیش هم اینکه تهش می رسم به اینکه به دست خود ما ممکنه بمیره. پریروز که برمی گشتم خونه از شدت آلودگی هوا که آسمون یه رنگ عجیبی داشت گریه ام گرفته بود. وحشت کرده بودم از اون حجم آلودگی و نکبت روی سر شهرم. همه می دونیم که چکارها می شه کرد تا این وضع یه کم بهتر بشه. اما انگار همه کمر بستیم به اینکه همینطور پیش بریم ببینیم تهش چی می شه. کاش یکی پیدا می شد جلومون رو می گرفت. یه سیلی بهمون می زد و بیدارمون می کرد. والا حیفه این شهر بمیره…

***

درد را از هر طرف که بخوانی درد است.

درد در بدن مفهوم پیچیده ای نیست. همه مون بالاخره درگیرش شدیم و می شیم. اما گاهی بعضی تصویرها از دردها در ذهن آدم حک می شه. تصویرهایی که آدم فراموشش نمی کنه. مثل من که تصویر خودم رو از دیشب هزار بار بازسازی کردم. تصویر وقتی که مامانم داشت کمکم می کرد تا از جام بلند شم و قرص مسکن بخورم تا درد کمرم بهتر بشه. هنوز نیم وجب هم از جام فاصله نگرفته بودم که درد پیچید توی همه وجودم. اومد اومد بالا تا توی حلقم. اهل جیغ و زاری و ناله نیستم. در سکوت دندونهام به هم قفل شد و میخکوب سر جام موندم. اون تصویر اینجاس: درد که اومد بالا توی صورتم یکدفعه همه عضله های صورتم منقبض شد. چشمهام محکم فشرده می شد به هم و آرواره هام به شدت به هم فشار وارد می کردن و من که ناگهان رها شدم روی تخت. همه اینها در صدمی از ثانیه. اما چنان کش دار و طولانی بود که میشه ازش یک فیلم کوتاه ساخت. البته فیلم صامت.

***

من انتظار نداشتم/ با این برف محض/ روبرو شوم/ من انتظار نداشتم/ با این عشق محض/ روبرو شوم.

دیدی عزیزم دیشب چی هوس کرده بودم؟ صبح که بیدار شدم و از پنجره بیرون رو دیدم که برف اومده و اووووووه نشسته باز یاد حرف و آرزوی دیشبم افتادم. اینکه همینطور برف باریده باشه. صبح بیدار بشیم و پشت یه پنجره بزرگ که برف رو حسابی ببینیم بشینیم و صبحانه چای شیرین و نون و پنیر بخوریم. بوی نون تازه با بوی چای تازه دم کرده با بوی سرما و برف و… تو.

***

سلام بر ماه دوم زمستان. سلام بر عشق.

 
۱۲

کار دنیا همه هیـــــــــــچ…

ارسال شده توسط سمی.ر در تاریخ دی ۲۳, ۱۳۹۰ در شاخه روز نوشت ها

* پیش نوشت:

دیروز صبح که داشتم می رفتم دوباره همون ایست بازرسی بود! وضع افتضاحی داشت ترافیک صبحگاه اتوبان از طرف تهران به سمت شمال لابد.

همانجا بود که من فهمیدم ممکن بوده قاتل خان برای صرف صبحانه بره تهران کلپچ بخوره اونجا کمین کرده بودن به شکل نامحسوس بگیرنش! :-|

* اصل مطلب:

به خاطر ترس از گیر افتادن مجدد در ترافیک مزخرف و با توجه به این نکته که عاقل دو بار از یک سوراخ گزیده نمی شود، تصمیم گرفتم که با مترو برگردم منزل! بعله برادر سهیل! به هر حال آدمی جایز الخطا است! پیش میاد.

به هر حال دیروز کلی مترو سوار شدم طوری که تا شب احساس معلق بودن در هوا و نیز تکان تکان داشتم.

مسئله اصلی نه که مترو سوار شدن من بلکه یکی از حرفهایی بود که شنیدم.

موقع برگشت در متروی مذکور دختر خانم جوان و زیبایی داشت ژل پاک کننده پوست می فروخت. در صندلی مجاور من مادر پیری به همراه دختر جوانش نشسته بودند. دختر خانم فروشنده از دختر جوان اجازه گرفت و ژل را روی دستش امتحان کرد. دختر که حسابی شگفت زده شده بود از عملکرد ژل، یکی خواست و مادرش از کیف پول بیرون آورد و خرید. چند نفر از اطرافیان هم خریدند و دختر فروشنده از ما دور شد. در همان حال که حرفهایی درباره ژل و پاک کننده پوست و غیره زده می شد، مادر پیر جمله ای گفت:

نه اینا حرفه! پاک کننده پوست چیه؟ هرچی رو روی پوستت بمالی و بکشی روش پوستت تمیز می شه. اینا دروغه. اما من گفتم این بدبخت هم باید نون دربیاره برا همین خریدم. وگرنه این که آشغاله… .

مهم نیست بقیه چی گفتن. مهم همین تکه حرف این مادر بود. می دونید! من از آدمهایی شبیه به این آدم متنفرم. تنفر مسئله ریشه ای در دل است. این تنفر من از این دسته از آدمها هم واقعا ریشه ای و عمیقه. خیلی برام دردآور بود شنیدن این جمله. ذهنم از دیروز درگیرشه. درگیر اینکه چرا بعضی اینطور می شن؟ خودشون رو برتر می دونن آیا؟ مثلا اون خانم دیروز به دختر فروشنده صدقه داد؟ مثلا بهش لطف کرد؟ مثلا به خودش ضرر زد که به دختر نانی رسانده باشد؟ من باور نمی کنم. با این دسته آدمها برخورد داشته ام.

مثلا آدم مزخرف و بی خانواده ای بود که بعد از مدتی همه کارهایی که وظیفه اش بود و در زمان انجام داده بود و اعمالی که از هر فرد عادی و عامی ای برمی آید  را به حساب لطف و مهر و محبت خود گذاشته بود که بله من برای زنی که فلان بود سعی کردم مانند مادرم باشد و دختری که فلان بود سعی کردم برایش بهمان باشم و من هرچه نگاه می کردم تفاوت خاصی میان رفتار او با دختر همسایه مان مثلا نمی دیدم. حتی گاهی رفتار دختر همسایه برتری هم می داشت. البته شکی نیست که این موارد در بستر خانوادگی و فرهنگی  و محیط هایی که هر فرد در آنها حضور دارد و نیز افرادی که از آنها الگو می پذیرد تعریف می شود و معنی می یابد. مثلا کسی که با خواهرش هرگز بیرون نمی رود اگر مثلا با نامزدش بیرون برود این را به پای محبت خود و لطف به نامزدش می نویسد نه یک کار عادی و معمولی!

من از این دسته آدمها متنفرم. از آدمهایی که خودشان آنقدر حقیرند که با حرفهای اینچنین سعی می کنند خودشان را بزرگ و مهم جلوه دهند. لابد مادر آن دختر دیروز با این کار حس مثبت به خودش منتقل کرد که کار خیر کرده… نمی دانم… اما می دانم که من از این دسته آدمها متنفرم…

 
۲۰

قاتلی در اتوبان

ارسال شده توسط سمی.ر در تاریخ دی ۲۱, ۱۳۹۰ در شاخه روز نوشت ها

عصر که به سمت منزل در حرکت بودم در ماشین از سرنشینان عقب تاکسی دو خبر شنیدم که به ظاهر بی ربط بودند:

یه دانشمند ترور شده.

توی اتوبان تهران- کرج گشت بازرسی گذاشتن.

البته کمی هوش و درایت و قدرت تحلیل گودرزی و شقایقی از نوع ایرانی اش می خواهد تا کاااااملا متوجه نکته ظریف و ارتباط قوی این دو عبارت بشوید.

آنکه آن دانشمند را ترور کرده بود قطعا و یقینا و حتما و کلا! قصد داشته که از طریق اتوبان خودشو به کرج برسونه!

اینجا باز هم نکته ظریفی خودنمایی می کنه:

چرا کرج؟

و من می گم: چرا که نه؟! به قول نداشون!

بله!

ما شهری داریم کلا جرم خیز! کلا قاتل پرور! کلا جرم ها (انواع و اقسامشون) در همین شهر طراحی و برنامه ریزی می شه. طبیعیه که قاتل دانشمند در خودروی خود که احتمالا پرایدی خاکستری رنگ هم بوده نشسته و تپ و تپ رفته سمت کرج. سمت خونه شون نه ها! سمت مکان! بعله!

اینها رو من نمی گم ها! اتوبان ۲ ساعتی اتوبان که من در عصر یک چهارشنبه خسته در اون گیر افتادم به من گفت.

حالا باید براتون بگم از گشت و ایست بازرسی.

باید بگم به واقع من الان آدمی هستم سخت متحیر. از اینکه چطور من تا به حال به عمق فعالیتهای این دسته از عزیزان هموطنم پی نبرده بودم! تفو بر من! خدو بر من!

اتوبان قفل شده بود. این یعنی اینکه کلا قضیه بدجور جدیه. ماشین حرکت می کرد ته ته سرعتش ۲۰ تا! تازه این وسط بعضی ماشینها لایی هم می کشیدن! بعضیا هم بوق می زدن! :-|   القصه! بعد از یک ساعت و نیم مسیری که باید ۲۰ دقیقه ای طی می شد طی شد و ما کم کم رسیدیم به منطقه گشت. و شگفتا! عجبا! وا ویلتا! وا خدایا! گشتی دیدم عجیب!

دو سرباز سبز پوش جان بر کف که من مطمئنم زیر آن لباس مقدس کفن هم داشتند… که یکی دست در دماغ داشت و یکی داشت با گوشه جیب شلوارش ور می رفت.

کنار پایشان: دو تا از این مخروطی ها… شبرنگا هس! از اونا!

آن طرفتر: دو تا ماشین پلیس که دو نفر مامور جان بر کف دست که داشتن کنارش چای می خوردن.

اینطرف: ماشینهایی شبیه ما که داشتن رد می شدن.

و شگفتا! هیچ کدام از موارد بالا کوچکترین ارتباط و به قول دوستان، کانتکتی با هم نداشتن!

اما… اما… واقعا آیا فکر کرده اید که آن دو مامور سبزینه به عبث بر کنار آن جاده ایستاده بودند؟ آیا آن ماموران با بقیه برابرند؟ حاشا و کلا! خاکم به دهان! که من فهمیدم آنها یکی شان به نیروهای ماورایی وصل بود که آن نیروی ماورایی به وقت، قاتل را در چشمان این مامور مرئی می کند و او پریده و دستبند و پابندی به او می زند و زرت… و آن دیگری که مایه شگفتی است و سربلندی ما. او روانشناسی چهره می داند. او قادر است با نیم نگاهی از گوشه چشم تشخیص دهد کسی چگونه انسانی است: قاتل؟ دزد؟ قاچاقچی؟ فراری؟ یا هرچی…

***

من که الان با وجود ۲ ساعت استراحت محض، دارم اینجا می نویسم همچنان عصبانی و اعصاب خراب هستم با تنی دردناک. همین من به جرأت می تونم بگم طنزترین صحنه پلیسی زندگیم رو امروز دیدم! همینجا بگم حرفهایی که بالا زدم درسته که آمیزه ای از طنز در آن شاید دیده بشه اما به صراحت و با کمال صداقت می گم که کوچکترین اغراقی در اون نیست و مو به مو شرح دادم براتون! تف به من اگه دروغ گفته باشم!

باورم نمی شد که این اتفاق افتاده باشه! به قول یه آقایی که صندلی عقب نشسته بود، قاتله مگه پلنگ صورتیه! :-|

خب آخه این چه کاریه؟؟

به هر حال اگه فردایی… پس فردایی شنیدین که قاتل رو گرفتن و همون روز هم قراره دارش بزنن مطمئن باشین که همون دو تا مامور گرفتنش… شک نکنین…. :-|

 
۱۸

نوستالژی در خیابان انقلاب…

ارسال شده توسط سمی.ر در تاریخ دی ۱۵, ۱۳۹۰ در شاخه روز نوشت ها

باید رفته باشید و بوده باشید و بوییده باشید تا بدانید این حس چیست…

ظهر باشد ساعت دوازده و نیم گذشته باشد. آدم پیاده از سمت خیابان آزادی بیاید و برسد به ترمینال اتوبوسهای روبروی جمالزاده… زمستان هم باشد و لباس جیب داری هم، که چه بهتر… آدم دست در جیبهایش کند و آهسته‌ آهسته بیاید به طرف میدان انقلاب… آدمها… آدمهایی که دستشان کتاب است… بعضی خریده اند، بعضی می فروشند، فروشنده های کنار خیابان، دادزنهای جلوی مغازه ها و پاساژها، گداهای کنار خیابان که این چند ساله کم شده اند و تبدیل شده اند به جوراب فروش و خودکار فروش و کیسه خواب فروش، سیگاریهایی که دم در مغازه ها سیگار می کشند… آدمهای شهرستانی که دنبال آدرسی می گردند… دخترها و پسرهایی که دست هم را گرفته اند و سلانه سلانه راه می روند، دانشجوهایی که دنبال کتابهایشان می گردند و آدمهایی که می خواهند به جایی بروند و باید ناچار از آنجا بگذرند و … آنقدر می شود آدمهای مختلف دید و حتی اگر آدمی باشی که سالهاست آن طرفها می روی و خوب به آدمها نگاه می کرده ای، می توانی بفهمی هرکدامشان آنجا چه کار دارند… ساعت نزدیک یک می شود و آدمها همینطور در پیاده روی خیابان انقلاب، سمت کتابفروشی ها راه می روند و می روند… آن طرف خیابان هم همینطور هست اما اینطرف هوای دیگری دارد…

بوی کباب کوبیده و برنج به همراه بوی جگر. و دنبه ای که در آتش افتاده تا دود کند و هر گرسنه ای را به سمت خود بکشد تا بوی کباب ترکی و پیراشکی داغ و فلافل داغ و سیب زمینی سرخ کرده و… اینها را جمع کنید با آن آدمهایی که بالاتر گفتم و حس ساعت یک ظهر و هوای خنک اول زمستان تا بدانید نوستالژی این بار چه رنگ و بویی دارد…

اما آن طرف خیابان بجز پیراشکی فروشی ها یک وجه برتری به این طرف دارد و آن بی شک وجود آش نیکو صفت است که صف طولانی آدمهایی از زن و مرد که  منتظرند زودتر پایین بروند از پله های تنگ و باریکش بالا آمده و به پیاده رو رسیده و هرکسی را که بی خبر باشد از چرایی قضیه صف، مجبور می کند سرش را بگرداند و نگاهی کند که آنجا چه خبر است. از همان بالا هم که نگاه کنی دیگ و بخشی از دست کارکنان آنجا را می توانی ببینی که با چه سرعتی کاسه های آش را پر می کند آن آقای عصبانی و روی لبه پیشخوان می چیند… آدم گرسنه باشد و زمستان هم باشد و آن بوی پیازداغ بی نظیر به دماغش بخورد حتی اگر مثل من از آش خوشش هم نیاید زانوهایش سست می شود…

دیروز که ظهر حدود ساعت یکربع به دو بود و داشتم می آمدم سمت خانه، سرم پایین بود که رسیدم دم آش نیکو صفت. یک بار آش آنجا را خورده بودم و اولین تجربه آش شله قلم کارم همان بود. نگاهی انداختم به صف و قدم هایم شل شد… کمی فکر کردم و بعد در صف ایستادم و از پله ها پایین رفتم که ببینم اوضاع چطور است… صف با سرعت پایین تر می رفت و من رسیده بودم به پایین پله ها و مردم را می دیدم که نشسته اند. که مردهای تنها یک طرف و بقیه که یا خانم بودند یا خانواده در لژ خانوادگی… فضای جالبی دارد و قدیمی و کهنه. اما یک طورهایی حتی دلچسب هم هست همان نموری و چرکی در و دیوارش. محو نگاه به اطراف بودم که فهمیدم صف را اشتباه ایستاده ام و این صف کسانی است که می خواهند بخورند و من می خواستم بخرم… آنطرف خانمی آش گرفت و نوبت من رسید:‌ آقا یه دو کیلویی لطفا! آن مرد عصبانی سطل را از همکارش گرفت و با سرعتی عجیب پرش کرد و از آن سریع تر دارچین و پیازداغی غوطه ور در روغن رویش ریخت و این همکار پیچیدش در پلاستیک و داد دست من… خوشی و حس خوبی در وجودم بود از این خرید. زنگی هم به مادر زدم که ناهار نخورید که من دارم می آیم… و نیم ساعت بعد خانه بودم با آش شله قلم کار نیکو صفتی که شعبه دیگری ندارد و هنوز داغ بود و با نان بربری تازه چه دنیایی بود و چه طعمی داشت… میدان انقلاب و نوستالژی هایش تمامی ندارد… این یکی از آنها بود…

اما اگر روزی، وقتی، ساعت دوازده تا دو و نیم یا سه سمت میدان انقلاب بودید یاد این حرفهای من بیفتید و بو کنید… بوهای آشنایی خواهید شنید… بوهایی دوست داشتنی…

Tmp.ir - Best Persian Wordpress Themes | Designed By wpthemesexpert.com